تبليغاتX
ستین

دخترک شانزده ساله با لطافت و زیبایی وجودش برای مادران و مربیان و هم کلاسانش  در برنامه ای که کارگاه هنری نامیده اند،اپرا می خواند...

مدیرش که بنا بر شانش در ردیف اول نشسته، برای بغل دستیش تعریف می کند که:دخترم دو سالش بود که دانشگاه محل کار پدرش ما رو به یک جشن دعوت کرده بودند،یکی از دانشجویان آمد و مثل "همین" خواند، یهو دخترم با صدای بلند گفت:مادر این که آواز سگ می خواند...


:دخترت، دوسالش بود ، خودت" چقدر" شده ای؟!

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

چشمانی داشت سیاه و تیز بین

اما

با تیزی سپیدی می دید و

زیبایی

زیبا سپید پوشید به زودی

به زودی از یاد نمی رود...

"برای او که شاعر بود و ..."

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 به یادمان می ماند

به اندازه جانمان...

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

 

خواهم آمد...

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

روزگار قحطی خوشی و دلخوشی است و خود درگیری های جدی پیش آمده...

 

 

 

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

خسته ام از بودن با عشق !

خسته ام از زندگی با کودکی !

خسته ام از سخت جونی خود !

خسته ام از...

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

 به یاد آر...

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 


" پشت حادثه بایست "



...

         ..

                .

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

...

شلش کن

...

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  | 

 

بخواه که زندگی کنی.

پس

با دیگری آشنا شو ...

 

نوشته شده توسط ستین در ساعت  | لینک  |